خرید بک لینک

بی نهایت دلم میخود یقهاشو بچسبم و تکونش بدم و سرش فریاد بزنم که:

به خودت بیاااا... بفهممم ارزش خودتو...

اونقدری که من میدونم حد و مرز تواناییهات رو، بشناس خودتو...

بزن 1 از اون اتاقچهی شیشهای و امن...

فقط بززززن بیرون...

بیا زندگی کن... بیا تجربه کن...لمس کن... 

بیا وسط این خیابون عریض و با تمام توانت بدو...

زمین بخور... زخمی شو... خاکی شو...

بپیچ توی کوچههای بن بست...مسیرهای اشتباه رو برو... تا جایی که میتونی برو و هر جا ترسیدی برگرد..

دلم میخواد دستشو بگیرم و بکشمش دنبال خودم...

دلم میخواد مسیرها رو نشونش بدم... خرابهها رو... اشتباهها رو...

آخ حرص میخورم از این ترسیدنهاش...

از این که دو دستی نقطهی گرم و نرمش رو چسبیده و حاضر به رها کردنش نیست...

حرص میخورم از اینکه میبینم پر از استعداده ولی پر از ترس و عقب کشیدن هم هست...

دلم میخواد بزنمش که به ترس اجازه داده جلوی تمام موفقیتهایی رو بگیره که من میتونم توی آیندهاش بیینم...واضح و روشن... اما خودش نه!

آخ که چقدر من بهش امید دارم و خودش نه!

اما دیگه تمامه... شاید فقط یکبار دیگه و بعدش هرگز هرگز برای نشون دادن پتانسیلهاش بهش، تلاشی نمیکنم!

آدمی که خودش برای نجات خودش قدمی برنمیداره... 

به من ارتباطی نداره دیگه نه اصلا!

برچسب: نویسنده: آرشان قاسمی‌پور تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1402 ساعت: 19:51

صفحه بندی