(117) جملهای که نمیدونستم به شنیدنش چقدر نیاز داشتم! - تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 19:51
یه سری صفحاتی هستن که گاها بهشون سر میزنم و از خوندن مطالبشون لذت میبرم... جملات قشنگشون رو از خودم دریغ نمیکنم و به جملات بی در و پیکرشون توجهی نمیکنم... اگر بپرسن از من که گیلتی پلژر یا لذت گناهآلود تو چیه، قطعا خوندن این صفحات یکی از جوابهامه! امروز به یه جملهای برخوردم اونجا...که هیچوقت فکر نمیک...
(114)زندگی مجازی - تاریخ: 1402/4/30 ساعت: 15:55
استوری... به نظرم باید برشهایی از زندگی باشه، نه اینکه زندگیمون برشی از استوریها باشه! انسان ها... حتی سر امتحان عکس و فیلم میگیرن و کمی بعد استوری میشه! بعد از ظهر با دوستا بیرون میرن و به جای وقت گذروندن و لذت بردن از این دورهمی، عکس میگیرن که استوری بشه! سفر رفتنها رو که نگم! وسط این همه استوری گ...
(115)تولد یک نشریه - تاریخ: 1402/4/30 ساعت: 15:55
امروز بعد از نه ماه تقریبا، نشریهمون رفت برای گرفتن تاییدیهی نهایی و بعدشم انشالله انتشار... مجله ای که من مامانش بودم رسما... نه ماه تمام، پیگیریهاش و حرص خوردنهاش گردن من بود... هماهنگی با دفتر نشریات و تک تک بچهها و نویسندهها با من بود... این دو ماه آخرم که کل ویراست و اوکی کردن صفحهآرا و طراح جل...
(113)من همون روز با تمام اینها خداحافظی کردم! - تاریخ: 1402/2/29 ساعت: 12:54
میگه انتظاراتت از یه دوست چیه؟ میگم هیچی! میبینم که گیج شده. میگم باورکن هیچی... دوست مفهومش واسه من هنوزم در حد پیش دبستانی و اون زمانهاست... بریم با هم یه بستنی بگیریم بخوریم...یکم قدم بزنیم حرف بزنیم...یا حالا تو این مورد ذرت مکزیکی بخوریم...فرقی نداره! میخنده. میگه آخه من الان اصلا آمادگیشو ندار...
(113) نه به اندازه ی اینجا غمگین! - تاریخ: 1402/2/8 ساعت: 15:42
این روزا وارد یه مرحلهی سیاهچاله مانند از زندگی شدم! تمام زمان دنیا رو دارم ولی هیچ زمانی ندارم... به شدت دارم تلاش میکنم همه چیز رو عادی جلوه بدم در حالی که واقعا نیست! فرصت هایی رو به دیگران واگذار کردم که شاید برام خوب میبودن و ساده... اما درگیریها و مشغولیات سنگین الانم اجازه قبول کردنشون رو بهم...
(110)اعتماد خریده شده پس گرفته میشود - تاریخ: 1401/12/2 ساعت: 19:44
-اون بهم اعتماد نداره... +سعی کن اعتمادش رو جلب کنی...سعی کن تواناییهات رو بهش یادآوری کنی...بهش بگو که میتونی مسئولیت زندگیت رو قبول کنی و بهش بگو که چقدر برای مواجه شدن با مشکلات زندگی آماده ای! -چطور؟ چطوری بهش بگم که به بیاعتمادیش دامن نزنه؟ چطور بهش بگم که فکر نکنه میخوام به زور قانعش کنم؟ نمیخ...
(111) او سی دی - تاریخ: 1401/12/2 ساعت: 19:44
-بخدا من میدونم و تو اگه اینو جابجا کنی! -برگ انجیری روش به اینور نبود! -لباسو از هر جا ورمیداری، برش گردون همونجا! -قلمو جاش توی جا مسواکی نیست...همین الان بذارش توی لیوان خودش... توی جای خودش میذاریش... پیش کاردک ها نبینمش ها! اینا فقط یه چشمه از جملاتیه که من روزانه توی خونه فریاد میزنم! این وسوا...
(112)بارونی ملس - تاریخ: 1401/12/2 ساعت: 19:44
اینجا چند روزی هست که بهار شده... بارون های شلقلقی زمستونی رفتن، و به جاش یه بارون ملس و خوشبو داره میباره... زمینهای خشک، تلخاکیها، محل پروژه های عمرانی کنسل شده... همه به طرز جالبی پر شدن از چمن و قاصدک! و پارکها و بلوارها هم از همیشه سبزتر و البته تمیزتر ان... کلاسم تموم شده و دلم میخواد ماشینو ه...
(108)...مامان دوم - تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 11:55
آرِن رو تو بغلم گرفتم و تازه گریه اش تموم شده، سرشو چسبونده به سرم و زیر چشمی داره به ویدیویی که براشون گذاشتم نگاه میکنه... سه قلو ها با هیجان دارن با آهنگی که پخش میشه میخونن و آیسانشون چشم از من برنمیداره تا تاییدم رو بگیره که داره درست میخونه... محیا اونقدر آروم کلمات درس رو تکرار میکنه که خودش ...
(109)راز خلقت - تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 11:55
این دختری که پشت این تریبون نشسته، بله بله...دقیقا همین شخص... دختری با تتوی دایناسور (البته تتوی چسبی آدامس خرسی:) ایشون راز جهان خلقت...راز دنیای فانی رو کشف کرده! یک کلام بگم: "یک رنگی" مفصلا توضیح بدم: اگر یک رنگ باشی، رنگ آرامشِ خاطر رو به چشم میبینی و با تمام وجود لمس میکنی! به عنوان شخصی که د...
(110)قهوهی آزادی - تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 11:55
یکی به من یه فنجون قهوهی خوشمزه بده، لطفا! آدم میگه فلان کارو بکنم، دیگه آزادم... بهمان کارو بکنم، دیگه آزادم... منتها به خودش میاد، میبینه یک هفته از آزادی گذشته، و نه استراحت درست و حسابی داشته، نه قهوهی درست و حسابی خورده! چکار بکنم خب؟ قهوه آماده دوست ندارم... پودر قهوه ترک هم دارم، ولی بلد نیست...
(91)تهنا تهنا - تاریخ: 1401/7/12 ساعت: 7:26
امتحانات تموم شد و همونطور که گفته بودم، فرار کردم:) سر گرفتن کارت پرواز آقاهه آروم میگه: ببخشید خانوم، شما باردار نیستین؟ به شیکم کوچولوم نگاه کردم و حقیقتا بهم برخورد! به هر حال، مگر اینکه اعجازی شده باشه، وگرنه من تو دو هفته ی اخیر خرما هم نخوردم حتی! البته امکان ترکیب شدن سلول هام با خودشون و نت...
(92)ضرب المثل شکنی - تاریخ: 1401/7/12 ساعت: 7:26
به نظرم یه سری سنت ها و آموزه ها هستن که اگه خدا بخواد کم کم باید تغییرشون بدیم... مثلا من هیچوقت نفهمیدم چرا سکوت علامت رضاست! من وقتی سکوت میکنم، یعنی دلم میخواد سر طرفو بشکنم ولی دارم جلوی خودمو میگیرم! یعنی سکوتم اتفاقا آخرین مرحله از نارضایتیمه! یا مثلا خواهر وسطی وقتی سکوت میکنه، رسما منظورش ا...
(۹۳)باغبون آپارتمانی، از گرم ترین شهر دنیا! - تاریخ: 1401/7/12 ساعت: 7:26
از جذابیت های باغبونی نگم براتون که حتما خودتون ملتفت هستین:) فقط آه و واویلا از زمانی که تابستون میشه... تابستون هامون گرمه...خیلی گرمه... دیگه الان ناسا هم اعلام کرده که شدیم گرم ترین نقطه ی جهان! پرانتز: (اگر میخواید بگید که شهر ما هم گرمه، میخوام بهتون بگم که باور کنید میدونم! من تابستون های همه...
(85) و هیچ چیز آنطور که باید پیش نرفت! - تاریخ: 1401/3/13 ساعت: 8:18
امروز قرار بود اینطور پیش برم که: تا صبح بیوشیمی بخونم>صبح بدو بدو برم سر کلاس استاد فلانی>بدو بدو برگردم خونه>بیوشیمی دوره کنم>امتحان بیوشیمی رو بدم بره> یکم استراحت کنم>برم سر کلاس آز بیوشیمی>بدو بدو برگردم برم سر کار>تا شب هم یکم ویراستاری هامو انجام بدم! ولی میدونین چی شد؟ باد شد، خاک شد...گرد و...
(87) به ماشین نگاه میکنم و آه میکشم...! - تاریخ: 1401/3/13 ساعت: 8:18
دما ۴۰ درجه ی ناقابله کوله ام بسیار سنگینه خیلی هم دیرم شده ولی خب ده تا خیابونه فقط... +ماشین خونه است؟ +آره میدونم جا پارک پیدا نخواهم کرد و تازه اپ دزدگیر ماشین رو هم ندارم و اینکه بین خودمون باشه...تا حالا تنهای تنها رانندگی نکردم=] دم در بر میگردم و به ماشین نگاه میکنم چلچله آه میکشد! منم همینط...
(86) آخر شبی... - تاریخ: 1401/3/13 ساعت: 8:18
اگه ۱۲ شب نیمهشبه، پس  ۶ صبح حدودا آخرشب محسوب میشه:) داشتم کامنتهای قدیمی پستهای اولمو نگاه میکردم...یه کامنت گرفتهبودم بر این مبحث که از اموجی و دو نقطه پرانتز و اینا استفاده نکن که مطالبت حرفهایتر باشه! شما ذاتا تا حالا دیدین من اینجا مطلب حرفهای بذارم؟:)) دلم میخواد یه لیبل بچسبونم رو پیشونیم که...
(79)چرا کسی بهمون نگفت بزرگ شدن اینقدر شلوغه؟ - تاریخ: 1401/2/4 ساعت: 1:50
دارم کتاب "یادداشت هایی بر یک سیاره ی مضطرب" مت هیگ رو میخونم... نه که میخونم میخونم...مثلا وقت میکنم روزی ربع صفحه ازش رو نگاه کنم! از سرعت زندگی میگه...از اینکه به هیچی نمیرسیم...از اینکه صد سال پیش هیچکس فکر نمیکرد یه روزی پیشرفت تکنولوژی نه روز به روز بلکه لحظه به لحظه بشه...ولی شده! و صادقانه..
(80)پست رمز دار - تاریخ: 1401/2/4 ساعت: 1:50
دارم میگردم بین پست هام... میرسم به یه پست رمز دار... و رمزشو یادم نمیاد:)))) هر چی تو چنته داشتم رو امتحان کردم...هیچ کدوم نبود! دوست دارم از خود گذشتم، همونی که رمز اینارو وارد کرده، بپرسم ببینم خدایی چی تو ذهنش بوده؟ پی اس: حالا همچین چیزی هم پشت رمز ها قایم نکردم...شعر ها و دست نوشته هام ان عم
(81)باغبون آپارتمانی هستم، سلام✋ - تاریخ: 1401/2/4 ساعت: 1:50
خب... بذارین از اول اولش شروع کنم. تصور کنین یه بچه ی دو ساله با کله ی کچل(چرا؟ چون یکی از اقوام گفته بود باعث تقویت ریشه ی مو میشه) داره توی باغچه بازی میکنه. با حلزون ها و پروانه ها... بغل درخت های شاه توت و نارنج... و گلهای آفتاب گردونی که چهار برابر خودش قد دارن! این بچه عاشق باغچه میشه. ی